آب که می خورد آنقدر قشنگ مث جرثقیل خم می شود و پاهایش را باز می کند که در عجب می مانی از این شاهگار مهندسی.
گردنش را که نگو. مثل مخروط بالا می رود و کم کم نازک می شود. پوست مخملش چین می خورد تا به یالی برسد که مثل درزی نازک و مرتب همه کوکها را زیر خودش جمع کرده تا بی نقصی هنر آفرینشگرش رو به رخ بکشد.... تا برسد به سری که چشمهای درشت و سیاهش با مژه های برگشته زینت شده اند...
و آخر از همه ، آنتنها که ثابت می کنند زمینی نیست. مسافره. از فضا اومده و بین همه این غریبه ها، برای خودش جایی پیدا کرده. جایی بلند تر و بالاتر، و خودش رو جا کرده، جوری که یادشون رفته. جوری که قبولش کردن.
و خودش، بدون هیچ قوم و خویشی واسه خودش از برگای اون بالا که مستقیم زیر نور خورشیدن، می خوره و توی دشتای درندشت یورتمه میره.
ما را در سایت ناخدا در گل دنبال میکنید
برچسب: رویا, نویسنده: بازدید: 178