فقط تو را دوست می داشته ام در تمام طول این سالها. هر چه سرم را گرم کرده ام به هر چیز دیگر، بی اثر بوده انگار. عشق را تو یادم دادی. و شگفتا که تا بودی، اصلا نفهمیدم با من چه کردی.وقتی رفتی، کم، کم، کم... هویدا شد اثر ضربه های قلمت که آرام آرام مرا از دل سنگ کشیده بودی بیرون، زیر نور، در معرض هوا.... انگار پوسته ام را شکسته بودی و من تازه از کودکی ، زنی شدم و کم کم خورشید را شناختم و نور را، هوا را، نسیم و آفتاب را ، و تا دور و برم را دیدم، تو دیگر نبودی و فقط خاطره دست مهربان پیکر تراشت در حافظه سلولهای سنگیم مانده بود...
ما را در سایت ناخدا در گل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134